سيد محمد باقر برقعى

657

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

سحر آن نگار ستمگرم ، قدمى نهاد به بسترم * فَاذا رَأَيْتَ جَمالَهُ ، طَلَعَ الصَّباحَ كَانَّما لَمَعات وَجْهِكَ اشْرَقَت ، وَ شُعاع طَلْعَتكَ اعتَلى * زچه‌رو الَسْتُ بِرَبِّكُمْ ، نزنى ، بزن ، كه بَلى بَلى به جواب طبل الست تو ، ز ولا چو كوس بلا زدند * همه خيمه زد به درِ دلم ، سپه غم و حَشَم بلا من و عشق آن مه خوب‌رو ، كه چو شد صلاى بلا بر او * به نشاط و قهقهه شد فرو ، كه انَا الشَّهيدُ بِكَرْبَلا نه چو زلف غاليه باز او ، نه چو چشم فتنه شعار او * شده نافهء همهء ختن ، شده كافرى به همه ختا تو كه غافل از مى و شاهدى ، پى مرد عابد و زاهدى * چه كنم كه كافر جاحدى ، ز خلوص نيّت اصفيا به مراد زلف معلّقى ، پى اسب و زين مفرّغى * همه عمر كافر مطلقى ، ز فقير فارغ بينوا تو و تخت و تاج سكندرى ، من و رسم راه قلندرى * اگر آن خوش است تو درخورى ، اگر اين بد است مرا سزا بگذر ز منزل ما و من ، بگزين به ملك فنا وطن * فَاذا فَعَلْتَ بِمِثْلِ ذا ، فَلَقَدْ بَلَغْتُ بِما نَشا چو شنيد نالهء مرگ من ، پى ساز من شد و برگ من * فَمَشى الى مهر ولا ، وَ بَكى عَلى مُحَجَّلا چه شود كه آتش حيرتى ، زنىام به قلّهء طور دل * فَسَلَكْتَهُ وَ دَكَكْتَهُ ، مُسْتَدْكِدَكاً ، مُتَزَلْزِلا